|
بگو بازم هوامو داری تنهایی جاییست که تو نباشی
| ||
|
مهم این نیست که دیروز چیکار کردیم و کجا رفتیم و به کیا این روز رو تبریک گفتیم و هدیه دادیم . مهم اینه که توی دیوونه حتی یه تبریک خشک و خالی هم به من نگفتی شاید دیگه بعد از چهار سال باید قبول میکردم که تو این روز رو فقط به عنوان روز مادر میشناسی نه روز زن تا خود شب منتظر بودم. دیگه تو رختخواب دلم طاقت نیاورد و گفتم یه خرده بیشتر دوسم داشته باش. بغلم کردی و گفتی مگه تو دوست داشتنم شک داری؟ ناخودآگاه بغض کردم. گفتم از صبح منتظر بودم امروزو بهم تبریک بگی. از حرفم تعجب کردی. من از تعجب تو بیشتر متعجب میشم. هر سال تو یه همچین روزی بهت میگفتم که چقدر این روزو دوست دارم ولی نمیدونم چرا حرفمو جدی نمیگرفتی! امسال دیگه بهم برخورد... میگی سما بخدا همش احساس میکنم که این روز روز ماماناست. میگم پس چرا واسه خواهرت هم کادو میخری... میگی احساس میکنم تو دخملی نه زن. میگم چطور شبا واست یه زن به تمام معنا میشم میگی سما تو از خود منی. همه لحظه هام با یاد تو میگذره. اینقدر بهم نزدیکی که گاهی بعضی چیزا یادم میره... و هزار دلیل و توجیه عاشقانه دیگه میاری... چشام که خیس میشه برعکس دفعه های قبل دستامو دور گردنت حلقه نمیکنم و سرمو یه جوری نمیذارم روشونت که اشکامو ازت مخفی کنم. میذارم چشای اشکی مو ببینی... خیلی باهم حرف میزنیم. گاهی میخندم... گاهی بغض میکنم... گاهی سرمو رو سینت فشار میدم... همین ... تموم میشه و میره... با حرف زدن... چقدر خوبه که اینقدر به هم نزدیکیم که میتونم بیام تو بغلت و ازت گله کنم... [ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 13:33 ] [ سما ]
پست قبلی که یادتونه؟ ابراز محبتهای چپکی... دیروز ظهر که همسری از سرکار اومد دوباره بغلم کرد و پرتم کرد رو تخت. قوزک پای راستم بدجوری به لبه تخت برخورد کرد دیشب رفتیم بیرون تا همسری برام کادوی روز زن رو بخره. به انتخاب خودم... اول گفتم مانتو میخوام، بعد نظرم عوض شد و گفتم شلوار... آخرش رسیدم به کفش. کلا عشق این جور چیزام. بعد از کلی بالا و پایین کردن مغازه ها یه کفش ساده و شیک انتخاب کردم. خیلی به دلم نشسته بود. ولی شماره پای منو نداشت. فکر کن... همه سایزها رو داشت به جز 37... هی روزگار.. هی هی هی ... چند روزی میشه که خیلی فکرم مشغوله. این گرفتاری های مالی هم که انگار اصلا تمومی ندارن. چند شب پیش همسری گفت درآمد این ماهمون نصف درآمد ماه قبل میشه. اصلا اوضاع کاریش روبراه نیست. خیلی استرس گرفتم. من کلا آدم متوقع و ولخرجی نیستم. تا الآن هم یه قسمت زیادی از پولمون رو واسه قسطامون میذاشتم کنار. حالا با نصفش چیکار کنیم؟ به کدوم خرج برسیم؟ از وقتی این حرفو زده همش دارم فکر میکنم که باید از کدوم خرجامون کم کنیم. ای خدا.... این مشکلات مالی چقدر راحت با همه جنبه های زندگی آدم بازی میکنه. چند وقتی میشه که آستانه تحمل هر دومون اومده پایین. نه اینکه دائم به هم بپریم...نه. ولی هر حرف ساده ای ممکنه بینمون بحث و کدورت پیش بیاره. خیلی سعی میکنم دندون رو جیگر بذارم و مثل قبل خیلی از دلخوری هارو تو خودم حل کنم و به همسری انتقال ندم.. ولی همسری اصلا حالش خوب نیست. کلافگی از سر و روش میباره خدایا ما تازه اول راهیم. خودت کمکمون کن. طاقت ندارم عشقم رو اینطوری ببینم... اینقدر کلافه و عصبی...خدایا... دوستای مهربونم! با قلبای پاک و مهربونتون برامون دعا کنین... لطفا... [ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 15:57 ] [ سما ]
بالاخره دیروز صبح یا علی گفتم و رفتم باشگاه. از چند روز قبل از عید که گذاشتمش کنار تا الآن سراغی ازش نگرفته بودم. خیلی تنبل و بی اراده شدم. دیروز صبح شیطون رو لعنت کردم و پا شدم. در حالی که همسری کنارم تو خواب ناز بود. مربی اولین کاری که کرد منو برد رو ترازو. دو کیلو بالا رفته بودم. یه خرده حالم گرفته شد. ولی عوضش ورزش حسابی سرحالم کرد برگشتنی هم هوس نون سنگگ کرده بودم. تا نونوایی قدم زدم. هوا یکی دو روزی میشه که ابری و خنکه. یه باد ملایمی میخورد به صورتمو که حالمو جا میاورد. وقتی رسیدم خونه همسری هنوز خواب بود. یه دوش مشتی گرفتم و دیگه اصلا جون داداچ شدم گوله انرژی. دیگه نمیخوام ورزشو بذارم کنار...قول میدم... یه جایی خونده بودم هر مردی زبون ابراز علاقه خاص خودش رو داره. یکی کلامی... یکی با گل خریدن... یکی با ناز و نوازش کردن... یکی با درد دل کردن و ... خلاصه هر کسی یه جور میخواد محبتشو به زنش نشون بده و مردا زبون ابراز علاقه شون با همدیگه متفاوته... حالا این آقایی ما یه زبون خاص خودش داره که من بهش میگم "نوازش با اعمال خشونت" . یعنی همش دوست داره با بطری آب معدنی بزنه تو سرم یعنی یه داستانی داریم با این مرد. هر وقت سرحاله همینه حال و روز من...نه اینکه یه کاری کنه که دردم بگیره ها...نه. ولی مثل بچه ها خوشش میاد من از دستش جیغ بزنم روزنامه دیشب همسری بعد از حل کردن جدولش ازونجایی که خودم هنوز گاهی وقتا نمیتونم سر از خط همسری دربیارم براتون زیر نویسش میکنم سمای ناناز خوشگل دتری جیگر طلای عسل بلای عروس مربای تمشک شیرین زبون قند عسل چشم بی حیای نازگلک جیگملک عروسک قندک ـ دتری به زبون محلی ما یعنی "دخترم" لفظی که همسری خیلی وقتا منو باهاش صدا میزنه... ـ امروز ناهار کباب درست کردیم. اصلا یه وضعی... از هفت خوان رستم گذشتیم. اهکی... نمیگم چی شد. فقط نوشتم که یادم بمونه ناهار پرماجرای امروز رو... [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 16:48 ] [ سما ]
ناراحت نمیشی اگه از حال و هوای این چند روز چیزی نگم؟ از بی حوصلگیام... بد اخلاقیام... بهونه گیریام... پریشونیام... گریه کردنام تو بغل همسری... ترسم از آینده...
نمیخوام بگم تموم شد. نه اینا همیشه همراه منن. گاهی کم میارم قبول... ولی میخوام بازم صبوری کنم. میخوام فکر کنم همسری همه چی رو میبینه و حواسش به دلم هست. حتی اگه مستقیما به زبون نمیاره... همین... همین و همین... باهام همراه میشی؟ دستمو میگیری و کمکم میکنی که دوباره بخندم، حتی با بغض... دوباره زیبایی های زندگی مو یادم میاری؟ دوباره بهونه هامو دونه دونه واسم میشماری؟ میای باهم سمای شیطون رو پیدا کنیم؟ آخه فکر میکنم باهام قهر کرده و رفته دور از چشای من یه جا قایم شده... میای باهم دنبالش بگردیم؟ اگه مهتاب بشی به من بتابی منم رخت سیامو در میارم مرد همیشگی زندگی من! میخوام برات جون بدم... دوستای مهربون و دوست داشتنی من! میخوام روی ماه تک تکتون رو ببوسم... اجازه هست؟ ادامه مطلب [ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 15:43 ] [ سما ]
سما بیا سرتو بذار رو شونه خودم...بیا درداتو به خودم بگو... فقط من و توییم که تا آخر دنیا باهمیم. عزیزکم... نه... نمیخواد چیزی بگی... خودم همه چی رو میدونم...حس خاکستری روزای بی بهونه... بغض های به گریه نرسیده... همه چی رو فقط من میدونم و تو و خدای ما... نه هیچ کس دیگه. من و تو محرم رازای همدیگه ایم. همیشه یه چیزایی هست که فقط مال خودمونه. همیشه وقتایی هست که تو بغض میکنی و داغی اشکای نریخته ات صورت منو خیس میکنه...فقط من... فقط من و توییم که میدونیم وقتی بوی عود به مشامت میرسه تمام غمای عالم میشینه رو دلت و پرت میشی وسط اون روزای پر استرس و وحشتناک... مگه چند روز پیش که تنهایی داشتی آشپزخونه به اون بزرگی رو خالی میکردی که بشوری، هر لحظه که آشپزخونه خلوت تر میشد و ضربان قلب کوچیک تو هم بالاتر میرفت، غیر از من و تو کس دیگه ای هم فهمید که تو چت شده؟ مگه کسی متوجه شد که تو دختر کوچولوی ترسو یاد چه روزایی افتادی و دستات شروع به لرزیدن کرد... اون لحظه که آشپزخونه خالی در نظرت شبیه یه هیولای ترسناک شده بود کی کنارت بود که بغلت کنه تا نترسی... وقتی رسیدی به میز ناهار خوری و تنهایی و با زحمت کشوندیش گوشه آشپزخونه ، زیر اپن، غیر از من و تو کی یادش بود که تو اون روزا هم جای این میز واسه یه روز اینجا بود و تو دوباره با یاد آوری اون روزا و اشکایی که میریختی، بازم گریت گرفت... غیر از من کی با زیرکی متوجه شد که تو با کف بازی و سر خوردن و تنهایی خندیدنات فقط داری خودتو گول میزنی و فضا رو واسه خودت یه خرده عادی تر میکنی... آخه غیر از خودت کس دیگه نبود که اینکارو بکنه و از اون حال و هوای خفقان آور بکشتت بیرون... دیشب وقتی...................... غیر از من و تو کی فهمید که اون لحظه تو دلت میخواست یه لگد محکم به بالشت همسری بزنی و سرش داد بکشی... کی این سمای عصبانی رو میشناسه؟...نه سما... لازم نیست چیزی بگی و عصبانیتت رو توجیه کنی... خودم همه چی رو میدونم و کاملا حق رو به تو میدم دردونه من... مهم نیست که همسری اگه بشنونه ممکنه بهت بخنده... حتی بدتر ازون شاید متهمت کنه به حسادت و دل تو رو بشکنه... هیچ کدوم از اینا مهم نیست. مهم اینه که من با بند بند وجود و احساسم درکت میکنم. امروز موقع خداحافظی با همسری وقتی گفتی "امروز اصلا روز خوبی نیست" من کنارت ایستاده بودم و آه میکشیدم. حتی عشقت هم متوجه نشد تو از چی حرف میزنی... ولی من ... بیا سما... بیا همدیگه رو بغل کنیم و محکم فشار بدیم... بیا قول بدیم هیچوقت پشت همدیگه رو خالی نکنیم... [ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 16:51 ] [ سما ]
دیروز خونه مامان اینا روضه داشتیم. شب قبلش به همسری گفتم که صبح زود میرم اونجا و تا شب هم میمونم.
خانم مداح همسایه مامان ایناست. خانم با سواد و فوق العاده انرژی مثبتیه. خیلی قشنگ صحبت میکنه و آدم اصلا خسته نمیشه من یه تاپ و شلوار جین قهوه ای پوشیده بودم. قبل از اومدن مهمونا مامان به لباسم گیر داد که چرا یه چیز آستین دار نپوشیدم... خلاصه خانم ها یکی یکی اومدن و من تو آشپزخونه در حال چایی ریختن بودم که صدای خانم مداح رو شنیدم که میگفت هی به جوون ترها پیله نکنین که چرا لباست اینطوری و اونطوریه... چرا آرایش میکنی... هی دم گوششون نخونین که تو این مراسم و سفره ها باید حجاب رو رعایت کرد...خانم ها این مجالس زنونه اس. بذارید دختراتون آزاد باشن. اینا جوون و تر و تازه ان. باید به خودشون برسن و شیک و تر و تمیز بگردن. ماها سنمون بالا رفته و حوصله نمیکنیم زیاد به خودمون برسیم. اونا که نباید مثل ما باشن... فقط اون لحظه دنبال مامان میگشتم که یه لبخند شیطانی بهش بزنم موقع خداحافظی هم به من و خواهری گفت شماها که جوونین واسه ما هم دعا کنین. جوونا پیش خدا یه ارج و قرب دیگه ای دارن مجلس خونه مامان اینا صبح بود. بعد از ظهر هم روضه زنعموم دعوت بودیم. با مامان و خواهری و دخترش رفتیم. اونجا بعد از مدت ها پسر کوچولوی پسر عمم رو دیدم. ساکت نشسته بود و سرشو یه حالت بانمکی کج کرده و تکیه داده بود به مامانش. یعنی مظلومانه ترین حالت ممکن... حدودای ساعت شیش بود که برگشتیم خونه مامان اینا. بابایی رفت تو اتاق خواب و ما هم نفری یه دونه بالشت گرفیم و تو هال دراز کشیدیم و شروع کردیم به حرف زدن چایی خوریدیم...شام درست کردیم و همچنان سه تایی در حال حرف زدن و درد دل کردن بودیم حدودای ساعت نه همسری از راه رسید. شیطونک من... از همون پشت آیفون شروع میکنه واسم شکلک در آوردن... تا بابایی و شوهر خواهری بیان یه خرده حکم بازی کردیم. شام خوریم و دوباره بازی... کلا روز خیلی خوبی بود. خدایا شکرت پینوشت: خیلی براتون دعا کردم. همه تو ذهنم بودین. ایشالا حاجت هاتونو بگیرین دوستای نازم
[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 13:27 ] [ سما ]
حالا تو هی بیا بگو مردها پررو میشوند! زن باید سنگین و رنگین باشد! باید بیایند منت بکشند و ببرندش با عزت! من میگویم زن اگر زن باشد... باید بشود روی عاشقی اش حساب کرد که باید عاشقی کردن را بلد باشد که جا نزند، جا نماند، جا نگذارد هی فکر نکند به این چیز هایی که عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز... که بداند مرد هم آدم است دیگر! گاهی باید لوسش کرد! گاهی باید نازش را کشید! گاهی باید به پایش صبر کرد حتی! من میگویم زن اگر زن باشد از "دوستت دارم" گفتن نمیترسد تو میگویی خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد... بگذار دنبالت بدوند... و من نمی فهمم اینکه داری ازش حرف میزنی زندگی است یا مسابقه اسب دوانی و من نمی فهمم چرا هیچکس برنمیدارد بنویسد از مرد ها از چشم ها و شانه ها و دستهایشان از آغوششان، از عطر تنشان، از صدایشان پررو میشوند؟ خب بشوند! مگر خود ما با هر دوستت دارم تا آسمان نرفته ایم؟ مگر ما به اتکای همین دست ها، همین نگاه ها، همین آغوش ها در بزنگاه های زندگی سرپا نمانده ایم؟ چرا باید شوق من برای خوشحالی کسی، مردی برای شنیدن صدایش، نگرانی هایش، دلتنگی هایش، آرزوهایش مرا کوچک کند؟ من راز این دوست داشتن های پنهانی را نمی فهمم من نمی فهمم زن بودن با سنگین رنگین بودن، با سکوت، با انفعال چه ارتباطی دارد؟ من بلد نیستم در سایه دوست داشته باشم من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند من میخواهم مردم دلش غنج بزند از اینکه بداند جایی زنی دوستش دارد من میخواهم زن باشم! بگذار همه دنیا بدانند مردی این حوالی دارد "دوستت دارم" های مرا با خود می برد [ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 21:0 ] [ سما ]
صبح جمعه اس. مثل همه صبحای جمعه تو خونه ای. پلکام با وحشت باز میشن. خواب بدی دیدم چقدر خوشحال میشم که خواب بوده ولی ته دلم هنوز آشوبه. یه نگاه به ساعت موبایلم میندازم. حدود نه و نیمه. گوشی رو کنار بالشتم ول میکنم و آروم آروم تن خواب آلودمو میکشم عقب تا برسم بهت. بازوهای مردونت واسم وا میشن و منو از پشت محکم بغل میکنی. چند بار دست راستت به حالت نوازش روی تنم حرکت میکنه و دوباره ثابت میشه. آخیش اینجا چقدر احساس امنیت میکنم دوباره برمیگردم تو اتاق و مثل یه بچه گربه لوس کنارت دراز میکشم و خودمو تو بغلت جا میدم. خواب و بیداری. سرمو میذاری رو بازوی چپت. اینقدر شیطونی میکنم که خواب از سرت میپره. با یه قیافه مظلوم میگم روغن نداریم... میگی خب برو بخر... میگم تو برو... به شوخی میگی یعنی اینقدر کدبانو نیستی که یه روز بدون روغن غذا درست کنی؟ جان من نمیتونی؟ چشامو ریز میکنم و میگم چرا نمیتونم! ناهار امروز تخم مرغ آب پزه. امر دیگه ای دارین؟ میگم اگه حالشو نداری کتلت دیروز تو یخچال هست همونو گرم میکنیم میخوریم. ولی تو شیکمو که نمیتونی از غذای مورد علاقت بگذری ناهارم خیلی خوشمزه شده ولی حیف ته دیگش یه کم سوخت. ولی من از همون سوختش هم نمیتونم بگذرم. اصلا جون داداچ عشق ته دیگم نافرم... ساعت حدودای دو میشه و دیگه وقت رفتنته. لبه تخت میشینم و لب و لوچه مو آویزون میکنم. یعنی از همین الآن دلم تنگ شده. به اداهام میخندی. مثل همیشه خداحافظی با بوس و بغلی همراهه. مثل همیشه میگی زودتر میام. در حالی که هردومون میدونیم اینطوری نیست و تو آروم جون من باید تا دیر وقت سر کارت بمونی. تا دم در همراهیت میکنم. در که بسته میشه تنهایی های منم شروع میشه اول از همه نماز میخونم. بعدش لباسشویی رو روشن میکنم. کلی لباس تلنبار شده که باید شسته بشن. بعدش میشینم پشت سیستم و طبق معمول نت گردی... تا خاموش شدن لباسشویی تو نت میچرخم. دیسی میشم و میرم لباسارو در میارم. در حال پهن کردنشون آهنگای مرحوم ناصر عبداللهی گوش رو میدم و باهاش هم صدا میشم... یه روز از همینروزا روی شب پا میذارم توی قاب لحظه ها عکس فردا میذارم تا که خوبه خوب بشه زخمای دلواپسی عشقو مرهم میکنم توی دلها میذارم واسه خودم چایی با گلاب دم میدم. دیوونه بوشم. توی لیوان تو واسه خودم چایی میریزم. همون لیوانی که تهش آبیه. مال خودم قرمزه ولی هر وقت تو نیستی من از این آبیه استفاده میکنم. خیلی بهم مزه میده. انگار لبای تو به لبام برخورد میکنه با لیوان چاییم و یه کاسه کوچولوی آجیل میشینم جلوی تلویزیون. آجیل عیدمونه که همینقدر ازش باقی مونده. یه خرده کانالای برون مرزی رو بالا و پایین میکنم. واسه تنوع میرم رو شبکه های استانی. نمیدونم کدوم شبکه بود که داشت سریال "ساختمان پزشکان" رو نشون میداد. من اکثر قسمتاشو ندیده بودم. میشینم و تا آخرش رو نگاه میکنم. کاسه آجیل و لیوانم خالی شده. ساعت تقریبا شیشه. خیلی خوابم گرفته. ولی الآن که وقت خواب نیست. دوباره میام پای سیستم و یه خرده وب گردی میکنم. آشغالارو میذارم دم در. نمازمو میخونم و اپیلیدی مو از کشو در میارم و مشغول دستام میشم چند تا لباس ریخته روی میز اتو و منتظرمه. میرم سراغشون . بنیامین گوش میدم و مشغولشون میشم. تازه دو تا از شلواراتو اتو زدم که پسر کوچولوی برادر شوهر که طبقه پایین زندگی میکنن میاد و میگه زنعمو بابا میگه بیا پایین میخوایم کیک بخوریم. میگم کیک ؟ تولد کسیه؟ میگه نه همینجوری خریدیم. میگم دیگه کی هست؟ میگه عمه و الهه( دخترش) و مامان بزرگ. میفرستمش پایین و پا میشم که لباسمو عوض کنم. بلوز صورتیمو میپوشم. همونی که تو دومین ولنتاین باهم بودنمون واسم خریدی کیک و چایی میخوریم و حرف میزنیم. صحبت به یه جاهایی کشیده مکیشه که من اصلا دوست ندارم... مرگ و میر... برادر شوهر داره از روزای آخر پدر بزرگش میگه و خواهر شوهر و مادر شوهر هم باهاش همراهی میکنن. چشام به یه جا خیره میمونه و مور مورم میشه بر میگردم به خونه ی دوست داشتنی خودمون. شام و سالاد رو روبراه میکنم و منتظرت میشم. تو از راه میرسی. خستگی از چهرت میباره. سفارش های منو میذاری رو کابینت. محتویات جیباتو رو اپن خالی میکنی و میری سمت حمام. میام که بغلت کنم. با صدای خستت میگی نه سما خیلی عرق کردم. ولی نمیتونی لباتو ازم بگیری. چند بار میبوسمشون و تا دم در حمام باهات میام صدام میکنی که حولتو بیارم. شام رو حاضر میکنم. تن خستت رو نوازش میکنم. مثل یه مامان که ناز بچشو میکشه نازتو میکشم تا راضی بشی تخت و ول کنی و بیای غذا بخوری. بعد از شام باهم آلوچه میخوریم... نو برانه امسال... یه خرده تلویزیون نگاه میکنیم.... تو بغل همدیگه... دیگه حسابی دیر وقت شده. میریم تو اتاق خواب دینگولی مون و تو آغوش همدیگه آروم میخوابیم...
[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 15:58 ] [ سما ]
از راه که میرسی دستات پره. پسته و پفک مورد علاقه من... چی توز موتوری هوس بستنی پذیرایی کاله کردم. خیلی دوسش دارم. از اولین سوپری که میبینیم برام میخری. ووووووووووی چه حالی میده تو هوای بهاری با تو بستنی رو مزه مزه کردن. پشت ویترین هر مغازه کلی سوژه واسه خندیدن پیدا میکنیم. اصلا خدا نکنه رو مود خنده باشی... انگار خود به خود سوژه جلوت ظاهر میشه یه تلفن بهت میشه که یه خرده تو عزیزترین منو بهم میریزه. بازم راجع به کار و مشکلات مالی... یه خرده دربارش حرف میزنیم. میرسیم به یه مانتو فروشی جدید. ندیده بودمش. قبلا اینجا... نمیدونم چی بود. ولی مطمئنم مانتو فروشی نبود. مغازه شیکی هم هست. دستت رو میکشم و میبرمت سمتش. میگم شبیه سریالای آبکی شدیم. آقاهه تو فکر بدهکاریاشه و خانمه تو فکر خرید کردن... و تو آروم جون من میخندی، یه خنده شیرین که من عاشقشم مسیر اومده رو برمیگردیم. میریم سمت پارکینگ مرکز شهر. همونجایی که ماشین رو پارک کردیم. سوار میشیم و اینبار پیش به سوی پارک. اولش قصدمون سینما بود. ولی فیلمای جالبی نداشتن و پشیمون میشیم. جلوی سوپری نزدیک پارک نگه میداری و پیاده میشی که یه بطری آب بگیری. وقتی میای یه رنگارنگ رو میگیری جلوی صورتم. وای من عاشق اینم تو پارک دنبال نیمکت خالی میگردیم. طبق معمول تو دوست داری یه جای دنج بشینیم و من جای شلوغ و پر رفت و آمد رو ترجیح میدم. میدونی چیه؟ حس میکنم اینجور جاها بیشتر زندگی جریان داره. بالاخره به توافق میرسیم و میشینیم. درباره اون گره مالی حرف میزنیم و دنبال راه حل میگردیم. خیلی آروم... خیلی عاشقانه. برات پسته پوست میکنم و میذارم تو دهنت. وسط حرفای جدیمون کلی هم شوخی میکنیم و میخندیم. کم کم سردمون میشه. پا میشیم که بریم. میگم بریم آیس پک بخوریم؟ بریم... بریم... و مثل یه بچه لوس ول کن نیستم. عجیب امشب افتادم رو مود خوردن. حتما واسه شما هم پیش اومده. آدم که حالش خوشه اشتهاش هم باز میشه میریم کافی شاپه جدیدی که تا حالا امتحانش نکردیم. سفارشمون رو که تحویل میگیریم اینقدر سر یه موضوعی میخندیم که داره آبروریزی میشه. هر کاری میکنم صدای خندمو بیارم پایین نمیتوم. بالاخره خوشحال و خندون یه دستمون آیس پک، دست دیگه تو دست همدیگه از کافی شاپ میزنیم بیرون. اگه بیشتر مینشستیم با اون سر و صدامون حتما بیرونمون میکردن پی نوشت 1: سینک ظرفشویی رو پر از آب و کف میکنم. لباسای مهمونی رو اغلب با دست میشورم. پیراهن آبیتو که میزنم تو آب، یه عطر آشنا تمام مشامم رو پر میکنه...بوی تنت. ناخودآگاه عمیق تر نفس میکشم. پی نوشت 2: ساعت حدود سه بعد از ظهره. تا از راه میرسی از اتاق کامپیوتر میپرم بیرون و جلوت ظاهر میشم. دستامو دور کمرت قلاب میکنم و سرمو میچسبونم به سینت. لبات میرسه به موهام. میگی مبارک باشه. میگم چی مبارک باشه؟ میگی بوی موهات تغییر کرده... شامپوتو عوض کردی؟ من: نه نرم کننده زدم به موهام [ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 13:55 ] [ سما ]
تابستون سال قبل همش درگیر کارای عروسی بودیم.تو کل تابستون فقط یه بار رفتیم دریا. از همون موقع بهم قول دادی که امسال جبران میکنی. اولین دریا کنار رفتن دو نفره امسالمون روز چهاردهم بهار بود. درحالی که اصلا انتظارشو نداشتم. بازو به بازوی مردونه تو کنار دریا قدم زدن چقدر لذت بخشه آقایی من. تولد پسر برادر شوهره. شام دعوتیم خونشون. تو عزیز دل من سرکاری و دیرتر میای. در حال چای خوردنیم که بهم مس مس میدی " من با غذایی که خانمم درست میکنه، جای دیگه ای که نمیتونم غذا بخوم" گوشی جلوی رومه و یه لبخند یواشکی نشسته گوشه لبام. تو دلم قربون صدقه قد و بالات میرم مرد من. قبل از خواب یه جرو بحث مسخره میکنیم. در واقع کاری که از روی محبت برات انجام دادم رو بد تعبیر میکنی... یه بغض ناخونده میاد میشینه تو گلوم و لجبازی میکنه. ولی من از اون سرتق ترم. نمیخوام گریه کنم. وقتی میام تو تخت قیافت یه طوریه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. لجم میگیره ازت و خودمو میکشم گوشه سمت چپ تخت. یه طوریه که فاصله بینمون به چشمت بیاد. میدونی چیه؟ بد جوری به زن عاشق درونم برخورده... میگی خانمی من از من ناراحته؟ میگم نخیرم ... برای چی باید ناراحت باشم؟ پاشو چراغو خاموش کن... و پشت میکنم بهت... اتاق تاریک میشه و تو بدون هیچ حرفی سر جات دراز میکشی. خیلی خیلی خسته ای و زود خوابت میبره. لجم میگیره از خونسردیت. خودم میدونم از شدت خستگی بوده نه خونسردی ولی اون لحظه دوست دارم اینطوری فکر کنم و حرص بخورم. اصلا نمیتونم بخوابم. هی این پهلو اون پهلو میشم. اونقدر وول میزنم که تو هم بیدار میشی. چشات که باز میشه دقیقا فیس تو فیسیم. تو به پهلوی چپت خوابیدی، من به پهلوی راست. با چشای خواب آلودت بهم زل میزنی. بدون هیچ حرفی خیز برمیداری سمتم. با یه لبخند دیوونه کننده تمام صورتمو میبوسی... تو سکوت کامل... دوباره برمیگردی سر جات و اینبار به پشتت میخوابی. حالا نوبت منه... آروم میام سمتت. خیلی با احتیاط سرمو میذارم رو بازوت. بوی تنت میپیچه تو مشامم. بوی خوش زندگی من...تو سکوت کامل آشتی میکنیم. عروسی دعوتیم. خواهری برام یه پیراهن کوتاهه مشکی دوخته. ازش که تحویل میگیرم تو فکر امشبم که تو تنم ببینیش. تو راه برگشت بهم میزنگی و میگی چطوره؟ خوشگل شد؟ میگم ازون چیزی که فکرشو میکردم کوتاهتر شده. صدای خنده مست کننده ات میپیچه تو گوشی و میگی به به... شب قبل از اومدنت میپوشمش. کفشای مشکی مو از تو کمد در میارم و پام میکنم. یه آرایش جیغ نشسته رو صورتم. دوست دارم دیوونت کنم. از اونچیزی که فکرشو میکردم زودتر میرسی خونه. من هنوز جلوی آینه اتاق خوابمونم و دارم آخرین نگاه رو به خودم میندازم که تو با عجله میای تو. پشتم به تو و دارم از تو آینه نگاتو میبینم... با چشای نافذت یه جوری سر تا پامو بر انداز میکنی که میخوام از خجالت بمیرم... قراره بریم بیرون. تو زودتر ار من حاضر میشی و میگی پایین منتظرتم. وقتی میام میبینم صدای سوت زدنت کل راه پله رو گرفته و با دقت همیشگیت مشغول تمیز کردن کفشای منی. آخه تو چقدر جیگری پسر... پینوشت: این هفته خیلی درگیر بودم و نشد که بنویسم. ببخشید که خاطراتم یه خرده قاطی پاتیه دوست جونیای من [ جمعه 25 فروردین1391 ] [ 18:4 ] [ سما ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : nightskin ] | ||